عبدالکریم! حکایت نویس مباش| مختصری در نسبت ما و سلبریتی‌ها




۵ام دی ۱۳۹۶ فوتبالی ورزشی

این روزها جوری از سلبریتی‌ها حرف می‌زنیم کانه از سیاره‌ای دیگر آمده‌اند و بالکل از آب و گلی متفاوت آن‌ها را سرشته‌اند. سلبریتی یکی از ماست. خود ماست که تا دیروز گمنام بوده و به مدد رسانه‌ها و توجه من و شما تبدیل شده به یک موجود عجیب و غریب و دست‌نیافتنی. موجودی فرازمینی که هر حرکتی و گفتاری از او برای ما جالب است و قابل توجه. اگر این نکته بدیهی را درباره سلبریتی‌ها بپذیریم که آن‌ها نیز یکی همانند من و تواند، آن‌وقت قضاوتمان درباره آن‌ها چندان دشوار نخواهد بود.

سلبریتی‌ها مثل بقیه ابناء بشر صفات خوب و بد دارند. نه فرشته‌اند و نه شیطان. آمیزه‌ای از صفات خوب و بدند. بعضی از آن‌ها می‌توانند این صفات خوب و بد را مدیریت کنند و بعضی‌ها هم نمی‌توانند. بعضی‌هایشان موجودات لوس و بی‌مزه‌ای‌اند مثل خیلی از آدم‌ها و بعضی‌هایشان مهربان و شریفند بازهم مثل خیلی از آدم‌ها. بعضی‌هایشان بی‌ظرفیتند و به قول امروزی‌ها جنبه این‌همه توجه را ندارند. تا کمی از گذشته خود فاصله می‌گیرند و به شهرت و ثروت دست پیدا می‌کنند دست و پایشان را گم می‌کنند و گند می‌زنند به شأن و شخصیتشان. بعضی‌هایشان آدم‌های خانواده‌دار و اصیلی‌اند و ثروت و شهرت آن‌ها را از مسیر اصلی زندگی‌شان دور نمی‌کند.

منظور این که نمی‌توان در مورد همه سلبریتی‌ها یکسان نظر داد. البته نظر ما هم خیلی وقت‌ها ریشه در مسائل فرامتنی دارد. گاهی از همه چیز شاکی هستیم و دنبال بهانه‌ایم برای این که همه بدبختی‌هایمان را سر یک بیچاره خالی کنیم. عقده‌های فروخورده و سرخوردگی‌های زندگی‌مان را جمع می‌کنیم و یک‌جا بر سر یک آدم مشهور که توانسته در مدت کوتاهی به پول و پیشرفت دست پیدا کند آوار می‌کنیم. برعکسش هم البته صادق است. گاهی که حالمان خوش است از یک سلبریتی معمولی قهرمانی می‌سازیم اسطوره‌ای. کافی است یک سلبریتی جمله‌ای را که سال‌ها در گلوی ما گیر کرده بود از سر اتفاق بر زبان بیاورد تا او را جای امیلیانو زاپاتا بنشانیم و توقع داشته داشته باشیم فردا شنل بر دوش بیندازد و همانند زورو علیه ستمگران عالم برآشوبد و داد مظلومان از چرخ حرون بستاند. بله، سلبریتی‌ها از عالم غیب نیامده‌اند. ما نیز از عالم غیب نیامده‌ایم. همه ما از خون و گوشت و عصب و عقل و عاطفه ساخته شده‌ایم. آمیزه‌ای از خوبی و بدی. آدم‌هایی معمولی که اغلب با سودای سلبریتی‌شدن سر بر بالش می‌گذاریم چرا که معتقدیم آن‌چه خوبان همه دارند نصیب سلبریتی‌ها شده. و البته بیراه هم گمان نمی‌کنیم. آن که فقط شهرت دارد شهرت را برای ادامه زندگی کافی نمی‌داند و دوست می‌دارد در کنار شهرت به ثروت نیز دست پیدا کند چرا که شهرت به تنهایی نمی‌تواند همه نیازهای آدمی را برطرف کند.

چه بسیارند شاعران و نویسندگان و هنرمندانی که شهره آفاقند اما به دلیل تنگدستی از اداره زندگی روزمره خود عاجزند و مدام شکوه می‌کنند که این شهرت به چه کار می‌آید وقتی حتی نمی‌توانی نان زن و بچه‌ات را تأمین کنی. و از آن‌سو چه بسیارند ثروتمندانی که ثروت را به تنهایی مایه سعادت نمی‌دانند و دوست می‌دارند در کنار این‌همه ثروت توجه مردم را نیز برانگیزند. اغلب ثروتمندان از تنهایی عمیقی رنج می‌برند چرا که در خیال خود می‌پندارند همگان آنان را برای سیم و زر می‌خواهند و نه چیز دیگر. چه بسیارند ثروتمندانی که آرزو دارند در کنار آن‌همه مال و منال، دفتر شعری هم به چاپ برسانند تا بتوانند خود را در شمار فاضلان و ادیبان بنشانند و توجه دیگران را از حیث معنوی نیز جذب کنند.

سلبریتی‌ها به ویژه از نوع فرهنگی و هنری‌اش مصداق کسانی هستند که همای اوج سعادت بر شانه آن‌ها نشسته و ثروت و شهرت را توأمان به آن‌ها ارزانی داشته. آن‌ها در چشم خلق خدا هم از موهبت معنوی برخوردارند و هم از موهبت مادی. و رسیدن به چنین مرتبتی هم رشک‌برانگیز است و هم حسادت‌برانگیز. در چشم آن‌ها که اهل معرفتند رشک‌برانگیز است و در چشم اغلب آدمیان حسادت‌برانگیز. و اما این میزان از توجه به سلبریتی‌ها در روزگار ما حقیقتا بی‌سابقه است. ما از صبح یا درست‌تر بگویم از ظهر که از خواب برمی‌خیزیم تا هنگامی که سر بر بالین خواب بگذاریم بیشترین وقتمان صرف توجه به سلبریتی‌ها می‌شود: شنیدی فلانی که زنش رو طلاق داده حالا با کی رو هم ریخته؟ شنیدی آلبوم این پسره خواننده‌هه چه‌قدر فروخته؟ شنیدی این بازیگر قراردادش رو با اون کارگردانه به هم زده؟ و ما با چنین خزعبلاتی دوره می‌کنیم روز را و شب را و هنوز را. بی آن که دوکلمه حرف حساب بزنیم. بی آن که دو خط کتاب بخوانیم. بی آن که دو دقیقه موسیقی درست و حسابی گوش کنیم و یا دو دقیقه فیلم درست و حسابی ببینیم.

همه زندگی ما سرک کشیدن در زندگی سلبریتی‌ها شده، بی آن که حتی همتی کنیم تا وضعیت خودمان را تغییر دهیم.ای کاش می‌توانستیم با گوش جان بشنویم صدای آن صوفی صافی ضمیر را که گفت: عبدالکریم! حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند. والسلام.


مطالب پیشنهادی